شيخ صدوق؛ اين قضيه را به طور مفصّل در کتاب شريف «کمال الدين» و «تمام النعمة» نقل کرده است؛ ما، براي پيشگيري از به درازا کشيدن سخن، قضيّه را به طور فشرده مي آوريم.
«محمد بن بحر شيباني» گويد: در سال دويست و هشتاد و شش ه.ق وارد کربلا شدم و قبر غريب رسول خدا (ص) [يعني امام حسين (ع)] را زيارت کردم و به بغداد برگشتم و در گرماي شديد، به سوي قبر شريف امام کاظم (ع) متوجّه شدم. هنگامي که به حرم شريف حضرت (ع) رسيدم، گريه و ناله آغاز کردم، به گونه اي که چشمانم پر از اشک شد و توان ديدن نداشتم. پس از مدّتي که ديده گشودم، پيرمردي قد خميده را مشاهده کردم که به کسي که همراهش بود، مي گفت: «اي برادر زاده! عمويت، به سبب اسرار و علوم شريفي که جز سلمان نداشت و آن دو سيّد به وي سپردند، شرف بزرگي دريافته است. عمويت، آخرين روزهاي زندگي خود را سپري مي کند و از اهل ولايت، کسي را نمي يابد، تا اين اسرار را به وي سپارد».
محمّد بن بحر مي گويد: چون، من، همواره در پي علم و دانش از اين سو به آن سو روان بودم، به او گفتم: «اي شيخ! آن دو سيد کيستند؟». گفت: «آن دو ستاره که در سُرّمن رأي به خاک خفته اند يعني امام هادي و امام عسکري (ع)».
شيباني گويد: سوگندش دادم که آن ها را برايم بازگو کند. ايشان پرسيد: «محدّثي؟، به اهل بيت (ع) اعتقاد داري؟». گفتم: «آري». گفت: «اگر اين طور است، دفتر خويش را بياور تا ببينم از ائمه اطهار (ع) با خود چه داري؟». شيباني گويد: «از آن چه همراه داشتم، به ايشان دادم. نظري به آن افکند و گفت: «راست مي گويي». سپس ادامه داد: «مي داني من کيستم؟ من، بشر بن سليمان نخّاس از فرزندان ابو ايّوب انصاري ام و يکي از دوستان ابو الحسن و ابو محمّد (امام دهم و يازدهم) عليهماالسلام و در سُرّ من رأي، همسايه ايشان بودم».
شيباني گويد: از وي درخواست کردم پاره اي از کراماتي را که از ايشان ديده است، برايم بازگويد. گفت: «مولايم امام هادي (ع) تجارت را به من آموخت و بدون اجازه او، خريد و فروش نمي کردم، تا اين که بدان کار، آزموده گشتم و حلال و حرام آن را بازشناختم. شبي، حضرت هادي (ع) مرا فرا خواندند. خدمت شان مشرّف شدم. ايشان سرگرم گفت و گو با فرزندشان، امام حسن (ع) و خواهرشان، حضرت حکيمه بودند. چون نشستم، فرمودند: «اي بشر! تو از سران انصاري، و ولايت ائمه، همواره، پشت در پشت، در ميان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما هستيد. مي خواهم شرف يکي از اسرار امامت را بهره تو کنم و تو را براي خريد کنيزي گسيل دارم».
حضرت، نامه اي به خط رومي نوشتند و به من دادند. آن گاه فرمودند: «به بغداد برو، در فلان روز و فلان مکان، متوجّه برده فروشي به نام «عمر بن يزيد نخّاس» باش. کنيزي با اين ويژگي ها در ميان بندگان و کنيزان او است، و خريدار را، خود او انتخاب مي کند و به هيچ خريداري راضي نمي شود. نزد صاحبش برو و بگو: «نامه را به کنيز دهد».
بشر گويد: چنان کردم که امام فرموده بود. کنيز، چون نامه را خواند، سخت گريست و صاحب خود را سوگند داد که اگر مرا به اين شخص نفروشي، خود را خواهم کشت.
بشر گويد: سرانجام او را با همان مبلغ که امام (ع) در کيسه قرار داده بودند، خريدم و به منزل خود در بغداد بردم.
در اين هنگام حضرت نرگس داستان خود را براي بشر بيان مي کنند که من، دختر يشوعا، فرزند قيصر روم هستم و مادرم نيز از نسل شمعون، حواري حضرت مسيح (ع) است. آن گاه، به تفصيل سر گذشت خويش را بازگو مي فرمايند.
بررسي کتاب هايي که اين روايت در آن ها نقل شده است
1- نخستين کسي که اين روايت را نقل کرده و ظاهراً اقدم از بقيّه است، مرحوم شيخ صدوق؛ در کتاب کمال الدين و تمام النعمة است. ايشان، اين روايت را به اين سند ذکر کرده است:
حدّثنا محمد بن علي النوفلي، قال: حدّثنا أبوالعبّاس أحمد بن عيسي الوشّاء البغدادي، قال: حدّثنا أحمد بن طاهر القمّي، قال: حدّثنا أبوالحسين محمّد بن بحر الشيباني. [1] .
2- نفر دومي که اين قضيّه را نقل مي کند، محمدبن جرير طبري شيعي است که اين روايت را در کتاب شريف دلائل الامامة [2] آورده است، ولي سند اين روايت با سند مذکور در کمال الدين تفاوت دارد. مرحوم طبري گويد:
حدّثنا المفضّل محمّد بن عبداللَّه بن المطّلب الشيباني، سنةَ خمس و ثمانين وثلاثمئة، قال: حدّثنا أبوالحسين محمّد بن يحيي الذهبي الشيباني، قال: وردتُ کربلا سنةَ ستّ و ثمانين و مئتين.
همان گونه که ملاحظه مي شود، تاريخ نقل اين قضيّه، براي مرحوم طبري، نود و نه سال بعد از تاريخي است که شيباني، مطلب را از بشر بن سليمان شنيده است. حال اين جا، بحث است که «آيا محمد بن يحيي الذهبي الشيباني، همان محمد بن بحر الشيباني مذکور در کتاب، کمال الدين است يا اين که اين ها دو نفر بوده اند؟». بنابراين که اين دو اسم را يک نفر بدانيم، نکته اين جا است که مرحوم طبري، با يک واسطه، از ايشان قضيّه را نقل مي کند که اين مطلب، بعيد به نظر مي رسد. به دليل اين که در اين صورت، سن يکي از اين دو نفر، يعني «المفضل» يا «محمد بن يحيي»، خيلي زياد خواهد شد.
البته نمي توان نظر قاطع داد که ايشان، همان «محمد بن بحر» در سند کتاب کمال الدين نيست.
يا اين که جناب مفضّل نمي توانسته بدون واسطه از ايشان نقل کند؛ زيرا، برخي از افراد بوده اند که عمر زيادي داشته اند.
يک نمونه «حبّابه والبيّه» است که محضر حضرت امير (ع) را درک کرد و در زمان امام چهارم (ع) صد و سيزده سال سن داشت و امام، اشاره فرمودند، جوان شد و تا زمان امام رضا (ع) يعني حدود دويست سال عمر کرد.
جابر صحابي که شکي نيست تا زمان امام باقر (ع) [3] بوده است و «عمرو بن واثلة» که از صحابي پيامبر (ص) است و عمرش بيش از صد سال بوده [4] و آخرين صحابي از اصحاب، ايشان است که وفات مي کند، نمونه هايي از افراد معمّرند.
البته، ايشان، از معمّران (کساني که عمر طولاني کرده اند) شمرده نشده است، لذا احتمال دارد که ميان جناب المفضّل محمد بن عبداللَّه بن المطلب الشيباني با محمّد بن يحيي الذهبي الشيباني، افرادي در سند بوده اند که نام شان نيامده است، لکن در نقل ايشان، هيچ اشاره اي به اين - که برخي از راويان ذکر نشده اند، - به چشم نمي خورد.
مطلب بعدي، اين است که ما وقتي «الغيبة» نعماني را نگاه مي کنيم، اثري از اين روايت در آن نمي يابيم. پرسش اين جا است که «آيا از اين که ايشان اين روايت را در کتاب خود نياورده است، مي توان ضعف روايت را نتيجه گرفت؟».
در پاسخ بايد گفت، همان طور که در مقدّمه مرحوم نعماني در کتاب «الغيبة» مشاهده مي شود، بناي ايشان، بر جامع نويسي نبوده است. ايشان، تصريح دارند که رواياتي را که در اين کتاب آورده ام، در مقايسه با آن چه نقل نکرده ام، ناچيز است. اصولاً، بناي ايشان، بر ذکر روايات مرتبط با غيبت بوده است.
3- سومين کتابي که مي توان اين روايت را در آن يافت، کتاب «الغيبة» مرحوم شيخ طوسي [5] است. ايشان، روايت را درست مانند آن چه در کمال الدين بود، آورده اند، امّا سند ايشان با سند کتاب کمال الدين متفاوت است.
4- کتاب «روضه الواعظين»، [6] اثر فتّال نيشابوري (متوفّاي 508 ه. ق) يکي ديگر از کتاب هايي است که اين روايت در آن موجود است. ايشان، مي فرمايد: «أخقص ح اعة»؛ يعني، گروهي نقل کرده اند از «ابوالمفضّل الشيباني».
چنان که ملاحظه مي شود، اين جا، ابوالمفضّل است و در «دلائل»، «المفضّل» بود. ابوالمفضّل الشيباني از محمّد بن بحر بن سهل الشيباني نقل مي کند پس اين محمّد بن بحر، در اين جا، با سند کتاب کمال الدين، مشترک است و ايشان نيز قضيّه را از بشر بن سليمان نقل مي کند.
در اين کتاب، متن روايت، عيناً همان مطلب موجود در کتاب کمال الدين است، منتها سند، در اين جا، مرسل آمده است.
5- مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب «مناقب آل ابي طالب» [7] اين قضيّه را از بشربن سليمان به صورت مختصر بيان مي کند.
6- اين روايت در کتاب «منتخب الأنوار المضيئه» [8] اثر «عبدالکريم نيلي» (متوفّاي قرن نهم ه. ق) از کتاب کمال الدين نقل شده است.
7- از متأخرين هم در کتاب «إثبات الهداة في النصوص و المعجزات» ج 3، ص 363 و 408 و 409 و 495 اين قضيّه نقل شده است و سند آن يا به «الغيبة» شيخ يا به «کمال الدين» صدوق بر مي گردد.
8- يکي ديگر از کتبي که اين روايت در آن وجود دارد، «حلية ألابرار» ج 5، ص 141 سيّد هاشم بحراني است. ايشان، اين قضيّه را در يک جا، ولي با دو سند ذکر کرده اند. هم از «مسند فاطمه» اثر محمد بن جرير طبري و هم از کتاب «کمال الدين» اين قضيّه را نقل کرده اند.
9- علامه مجلسي در «بحار الانوار» قضيّه را، يک جا از طريق «الغيبة» شيخ؛ نقل مي کند [9] و در جاي ديگري، از کتاب «کمال الدين».
بررسي سند اين روايت
در بررسي سند روايت، به بررسي احوال دو تن از افرادي که در سند اين روايت، از آنان نام برده شده و نقش اصلي را ايفا مي کنند، مي پردازيم و از ذکر و بررسي ساير افراد موجود در سند، پرهيز مي کنيم؛ زيرا، چندان مناقشه اي در خصوص ايشان مطرح نيست و عمده اشکالات، متوجّه همين دو نفر است.
>بشر بن سليمان النخاس
>محمد بن بحر الشيباني
بشر بن سليمان النخاس
>نظر مرحوم آية الله خويي
>نظر مرحوم تستري
>نظر مرحوم نمازي
>نظر مرحوم حائري
>نظر مرحوم مامقاني
نظر مرحوم آية الله خويي
ايشان، در «معجم الرجال» وقتي به جناب «بشر» مي رسند، ابتدا، کلام مرحوم صدوق را نقل مي کنند که «بشر بن سليمان، از فرزندان ابو ايّوب انصاري است» و قضيّه را به صورت مختصر مي آورند و نيز به اين جمله حضرت «أنتم ثقاتنا أهل البيت و إني مزّکّيک ومشرفک بفضيلة تسبق بها الشيعة في الموالاة بها.»، اشاره کرده اند.
مرحوم خويي؛ در ادامه مي فرمايند: «لکن في سند الرواية عدّة مجاهيل»؛ يعني، فرضاً اگر مشکل با محمد بن بحر و بشربن سليمان حل شود، در طريق شيخ طوسي؛ افرادي وجود دارد که مجهول اند.
سپس ايشان براي ردّ صلاحيّت راوي، به مبنايي در رجال اشاره مي کنند که خيلي ها به آن ملتزم هستند. اين مبنا، عبارت است از اين که نمي توان وثاقت فردي را از طريق خودش ثابت کرد. [10] حضرت امام خميني؛ يک مبناي سخت تري دارند و مي گويند، نقل وثاقت از سوي خود راوي، سبب سوء ظنِّ به او مي شود.
عين عبارت ايشان به نقل از استاد جعفر سبحاني چنين است: «إذا کان ناقل الوثاقة هو نفس الرّاوي فإنّ ذالک يثير سوء الظنّ حيث قام بنقل مدائحه و فضائله في الملأ الاسلامي»؛ يعني، اگر در روايتي که نقل مي کند، مدح از خودش موجود باشد، همين امر سبب زير سؤال رفتن خود ناقل مي شود. [11] .
بنابراين، مرحوم خويي دو اشکال را به سند وارد کرده اند: نخست آن که در سند شيخ طوسي؛ چند نفر مجهول الحال وجود دارد. و ديگر اين که وثاقت «بشر» محرز نيست؛ زيرا، خود ايشان، ناقل وثاقت خويش است و اين، مستلزم دور است.
نظر مرحوم تستري
ايشان، در «قاموس الرجال» [12] ابتدا سخن مرحوم وحيد بهبهاني را نقل مي کنند که ايشان، «بشر» را از اولاد ابو ايوب انصاري مي دانند که از دوستداران امام دهم و امام يازدهم (ع) بودند و امام دهم (ع) ايشان را به خريدن مادر حضرت قائم (عج) امر فرمودند و حضرت خطاب به وي فرمودند: «أنتم ثقاتنا أهل البيت». بعد از نقل اين مطلب، جناب تستري مي گويد، اصل اين سخن مرحوم وحيد، از کتاب «کمال الدين» است و آنگاه مي افزايند: «إلاّ أنَّ صحتَه غير معلومة... حيث إنَّ في أخبار أخر إنّ أمّه کانت وليدة بيت حکيمه بنت الجواد (ع)»؛ يعني، صحت اين روايت، در نظر بنده، معلوم نيست؛ زيرا، در روايت ديگري آمده که مادر ايشان، در خانه حکيمه خاتون متولد شده است.
در اين جا، جا دارد از مرحوم تستري سؤال شود که «شما که اين روايت را نمي پذيريد، آيا به دليل اين است که روايت معارض ديگري با آن وجود دارد و شما روايت دوم را ترجيح مي دهيد؟ آيا سند روايتِ دوم را که معارض است، بررسي کرده ايد؟ آيا اين روايت، قدرت دارد که روايت مدِّ نظر ما را کنار بگذارد؟».
روايتي که ايشان به عنوان معارض با اين روايت، مورد نظر دارند، در بحارالأنوار به نقل از کتاب کمال الدين آمده است. مرحوم مجلسي ، روايت را از فردي به نام مطهّري نقل مي کند که در آن آمده است: «کانتْ لي جارية يقال لها نرجس» و حضرت حکيمه فرموده است: «از من بود، و در خانه من بود و من، به برادر زاده ام دادم».
حال، اين روايت از کيست؟ برخي گفته اند، از زُهري است و برخي گفته اند، از محمدبن عبداللَّه طهوي است و برخي ديگر گفته اند، از محمد بن عبداللَّه ظهري است و بالاخره برخي هم گويند، از مطهري است.
نام ايشان هر چه باشد، ما، شخصي با اين نام ها، از اصحاب امام هادي (ع) نداريم که از حضرت حکيمه سؤال کند و ايشان اين مطالب را به وي بگويند.
البته، شخصي به اين نام، از اصحاب امام رضا (ع) ذکر شده است، ولي از اصحاب امام هادي (ع) نيست. پس اين اشکال به مرحوم تستري وارد است که روايتي را که شما به عنوان معارض با روايت مورد بحث ترجيح مي دهيد، از نظر سند، مخدوش است.
مرحوم تستري در کتاب قاموس الرجال [13] ، در قضيّه حضرت حکيمه، نقل مي کند که: «اختلف الخبر في أُمِّ الحجّة»؛ و آن گاه، خود، اين قول را تأييد مي کند که مادر حضرت حجّت (عج)، کنيز حضرت حکيمه بوده است و دليل مي آورند به اين که آن چه از «اثبات الوصية» اثر مسعودي فهميده مي شود، اين است که اين قول، اضبط است.
بعد از اين، مرحوم تستري، مي گويند، مرحوم صدوق، نظر دوم را ترجيح داده؛ چون، مرحوم صدوق، وقتي مي خواهند روايت دوّم را نقل کنند، مي فرمايند: «رُوِيَ». و باب را با اين عنوان ذکر مي کنند، و از اين عنوان بندي، فهميده مي شود که نظر دوم را ترجيح مي دهد.
نظر مرحوم نمازي
ايشان، در «مستدرکات» خود از بشر بن سليمان تعريف مي کند و تعليقه اي نمي زند. از اين معلوم مي شود که روايت بشر را قبول دارد. [14] .
نظر مرحوم حائري
ايشان در «منتهي المقال» [15] سخن مرحوم وحيد بهبهاني را نقل مي کند و تعليقه اي ندارد. شايد ايشان هم، اين را پذيرفته اند.
نظر مرحوم مامقاني
ايشان، در تنقيح المقال [16] ، بعد از نقل بيان مرحوم وحيد بهبهاني مي فرمايد: «فالرّجل من الثقات والعجب من إهمال الجماعة ذکرهُ مع ما عليه من الرتبه»؛ يعني، بنده، ايشان را از ثقات مي دانم و تعجّب مي کنم با چنين رتبه اي که براي وي ثابت است، چرا از ذکر نام ايشان اهمال شده است.
محمد بن بحر الشيباني
ايشان، همان فردي است که قضيه را از بشر بن سليمان شنيده اند و نقل مي کنند. به ايشان، چند اشکال وارد شده است. مهم ترين اشکالي که متوجّه او است، اين است که وي، از «غُلات» است. متأخرين، اين معنا را قبول ندارند و جلالت شأن ايشان را اثبات مي کنند.
البته، در اين جا بايد راجع به غلوّ بحث شود که «به چه معنايي از غالي، ايشان را غلو کننده ناميده اند؟». در گذشته، التزام به برخي از عقايد، غلوّ محسوب مي شده، در حالي که اکنون از مسلّماتِ اصول عقايد ما محسوب مي شود. در اين جا، تعدادي از اقوال را در مورد ايشان ذکر مي کنيم:
>نظر مرحوم نمازي
>نظر مرحوم مامقاني
نظر مرحوم نمازي
ايشان، وقتي به محمد بن بحر مي رسند، از اين جا شروع مي کنند که از متکلّمان و عالم به اخبار و فقيه بود و نزديک به پانصد کتاب از ايشان نقل شده است، لکن متهم به غلوّ است.
سپس مرحوم نمازي مي گويند: چون به غلوّ متهم است، پس «رُمِيَ بالضعف» و در آخر مي فرمايند: بعضي گفته اند که ايشان، از علماي عامّه است، ولي اين حرف، کاملاً اشتباه است. [17] .
نظر مرحوم مامقاني
ايشان، مي فرمايد، شيخ طوسي؛ در رجال فرموده: «يرمي بالتفويض»؛ يعني، متهم شده به اين که از مفوّضه است.
باز از شيخ طوسي؛ مطلبي مي آورند که در کتاب «فهرست» خود فرموده اند که از اهل سجستان بوده است و از متکلّمان و عالِم به اخبار و از فقهاء محسوب مي شود، لکن متّهم به غلوّ است، بيش تر کتاب هاي محمّد بن بحر، در بلاد خراسان موجود است.
مرحوم مامقاني، از قول نجاشي چنين نقل مي کند: «قال بعض أصحابنا إنّه کان في مذهبه ارتفاع و حديثه قريبٌ من السلامة ولا أدري من أينَ قيل.»؛ يعني: برخي از اصحاب ما، او را غالي مي دانند و امّا وقتي در کتاب هايش دقّت مي کنيم، مشکلي را مشاهده نمي کنيم. ما نمي دانيم چه کسي اين نسبت را به محمّد بن بحر داده است.
مرحوم مامقاني، آن گاه اين سخن جناب کشي را نقل مي کند که ايشان، از غُلات حنفي است.
سپس ادامه مي دهد که مرحوم علامه هم در قسم دومِ خلاصة الأقوال، محمد بن بحر را مي آورد و مي گويد، به نظر بنده، در حديث ايشان بايد توقُّف کرد.
مرحوم علاّمه، راويان ضعيف را در قسمت دومِ خلاصة الاقوال مي آورند.
مرحوم مامقاني، سپس به سراغ نظر ابن داود مي رود و مي گويد، ايشان هم محمّد بن بحر را در قسمت دوم کتاب خود آورده است.
البته مبناي ايشان با علامه، تفاوت دارد و تنها ضعفاء را در قسمت دوم نمي آورند، بلکه هر که را کم ترين مذمت شده باشد، هر چند از موثق ترين افراد باشد، در بخش دوم مي آورد. ابن داود درباره ايشان سکوت کرده است.
بعضي از علماي عامّه مانند بخاري، سکوت را به معناي تضعيف مي دانند؛ يعني، سکوت علامت تضعيف است، لکن از ضعيف ترين تضعيفات.
مرحوم مامقاني گويد: در «وجيزه» هم تضعيف شده و در «الحاوي» هم در قسم ضعفاء شمرده شده است. [18] .
مرحوم مامقاني آن گاه مي فرمايد: در اين که ايشان، امامي است، شکّي نيست و اين که بعضي از فضلا گفته اند: «از اعاظم علماي عامه است»، کاملاً اشتباه است. چطور مي شود شخصي، عامّه باشد و در عين حال غالي هم باشد؟ شايد اين که بعضي پنداشته اند ايشان سُنّي است، به خاطر کلامِ «کشي» باشد که گفته، محمّد بن بحر، از غُلات حنفي است و خيال کرده اند که منظور از حَنَفي، يعني کسي که به مذهب ابوحنيفه منتسب باشد، در حالي که اين طور نيست، بلکه ايشان، منسوب است به حنيفه اُثال بن لُجيم بن سعد که از قوم مسيلمه کذّاب اند.
سپس مرحوم مامقاني مي افزايد: مرحوم شيخ طوسي، صراحت دارند بر اين که غلوّ و تفويض در مورد ايشان، ثابت نيست، بلکه تهمتي بيش نيست و ظاهر امر، اين است که منشأ تهمت، ابن الغضائري است. آن گاه ادامه مي دهد که ما، بارها بيان کرده ايم که به سخنان او، نمي توان اعتماد کرد، مخصوصاً وقتي که کسي را با غلوّ تضعيف کرده باشد. مضاف بر اين که نجاشي اين اتهام را ردّ مي کند و مي گويد، حديثُه قريبٌ من السلامة. پس با همه اين بيانات، نتيجه مي گيريم که محمّد بن بحر، جزء ثقات است و مشکلي ندارد».
پس از آن، مرحوم مامقاني، نظر مرحوم حائري را نقل مي کنند که فرموده است:وقتي شخصي، متکلم و عالم به اخبار و فقيه است و احاديثش به صحّت نزديک و نيز کتاب هايش خوب و مفيد است، پس ديگر معناي غلو چيست که ايشان را به آن متهم مي کنند؟
مرحوم حائري مي افزايد: «من از مثل ابن الغضائري و کشي، انتظار ندارم - زيرا، بسياري از علماء در نزد ايشان، در زمره غُلات اند. - امّا تعجبم از آن اشخاصي است که دنبال اين دو رفته اند و ايشان را به غلوّ متّهم کرده اند. اين که در الوجيزه آمده که ايشان، ضعيف است، کلام ضعيفي است. [19] .
بعد از ايشان، نوبت حموي است که مامقاني؛ از او نقل کند. وي، در «معجم الأُدباء» گويد که محمّد بن بحر، معروف به فضل و فقاهت است و ابن نحاس در کتابش آورده است: «قال بعضُ أصحابنا إنَّه کان في مذهبه ارتفاع و حديثُه قريبٌ من السلامة». بعد ابن نحاس گويد: «من نمي دانم اين اتهام از کجا آمده است!». [20] .
اين ها گوشه اي از کلام در ارتباط با محمدبن بحر شيباني بود. با در نظر گرفتن تمامي کلمات علما، مي توان به اين نتيجه رسيد که ايشان، از جمله ثقات هستند و اين اتهامات در مورد ايشان صادق نيست، مخصوصاً اگر منشأ آن را ابن الغضائري بدانيم.
اشکالاتي که به سند و دلالت اين روايت وارد شده است
در اين قسمت، به گوشه اي از اين اشکالات اشاره مي کنيم و به فراخور حال، مورد نقد قرار مي دهيم.
اشکال يکم - اين قضيّه پس از سال دويست و چهل و دوم ه. ق اتّفاق افتاده است، در حالي که از سال دويست و چهل و دوم هجري به بعد، جنگ مهمّي ميان مسلمانان و روميان، رخ نداده است تا حضرت نرجس خاتون اسير مسلمانان شوند. [21] .
پاسخ - بايد بگوييم، در اين دوران و پس از آن، درگيري و جنگ هايي ميان اين دو دولت رخ داده است که در بسياري از کتب تاريخي مي توان نمونه هايي از اين درگيري ها را يافت. [22] براي مثال، در «تاريخ الإسلام» آمده است: «أغارت الروم عط من بعغ زربَة...». [23] و در جايي ديگر گويد: «افتتح بُغا حصناً من الروم يقال له صملّة» [24] و عظيمي گويد: «غزا بغا من طرسوس ثم إلي ملطيّة وظفر بطلائع الرّوم.». [25] .
شواهد بسياري ديگر بر اين مطلب که ميان مسلمانان و روم، جنگ و درگيري واقع شده است، وجود دارد. حال اگر منظور از جنگ بزرگ، اين باشد که خود قيصر روم هم با بعضي از اهل و خاندانش در آن شرکت کرده باشد، اين امر ضرورتي ندارد؛ چون، آن چه در اين روايت آمده، اين است که حضرت نرجس، به امر امام به صورت ناشناس و مخفيانه، با سپاهيان همراه شده و در هيئت کنيزان بوده اند.
اشکال دوم - اين اشکال در حقيقت، اشکالي فنّي و علمي نيست و بيش تر جنبه تخريبي دارد. محتواي اين اشکال، اين است که: مي دانيد چرا برخي به اين خبر اهميت داده اند و در دلالت آن، اشکال نکرده اند و مورد قبول قرار داده اند؟ اين امر، به خاطر آن است که مي خواسته اند براي حضرت نرجس (س) منزلت بالايي درست کنند و ايشان را به نسلي با شرافت - يعني، از طرف پدر، به سلطان روم، و از طرف مادر به جناب شمعون (حواري معروف حضرت مسيح (ع)) - نسبت دهند، و حضرت مهدي، عجل اللَّه تعالي فرجه الشريف، را از طرف مادر و پدر - هر دو - به خاندان با شرافت منسوب کنند. [26] .
پاسخ - جواب ما به اين مطلب، در حقيقت، گلايه و انتقادي به اشکال کننده است که چرا بدون در نظر گرفتن اصول و مباني، اين گونه به علماي شيعه تاخته است و ايشان را زير سؤال مي برد؟ انتساب به شمعون!در حقيقت، اين فرد، علماء را به عوام زدگي متّهم کرده و گفته، براي خوشايند خود و نيز شيعيان، اين روايت را پذيرفته اند و بر طبق موازين علمي و فني نظر نداده اند!
اين سخن، سخن ناروايي است. اگر منظورتان اين باشد که نقل چنين قضيّه اي با اين تفصيلات، آن هم در چنان عصري، بيش تر به افسانه شباهت دارد تا واقعيّت، در پاسخ بايد گفت: اين هم نمي تواند دليلي براي کنار گذاشتن اين روايت باشد؛ زيرا، اگر ما از سند روايت بحث کرديم و اشکال اساسي در آن نديديم و اوضاع تاريخي آن موقع نيز امکان وقوع اين حادثه را ردّ نکرد، چه بُعدي دارد که اين واقعه با همه اين تفاصيل رخ داده باشد؟ علاوه بر اين ما روايات فراواني داريم که قضايايي در آن ها مطرح شده که از اين روايت بسيار مفصّل ترند.
اين دو اشکال، از جمله مهم ترين اشکالاتي بود که به دلالت روايت وارد شده است. در ادامه، دو اشکالي را بازگو مي کنيم که بيش تر صبغه سندي دارد.
اشکال يکم - اگر اين روايت صحت داشته باشد، چطور برخي از معاصران شيباني، از جمله نوبختي، قمي (ابن خزّاز)، کليني، مسعودي، اين قضيه را نقل نکرده اند؟ [27] .
پاسخ - نقل نشدن اين قضيّه از سوي اينان دلالتي بر ضعف نمي کند. در صورتي مي توان عدم نقل را دليل بر ضعف دانست که مقام، مقام استقصاي روايات معتبر باشد؛ يعني، قصد بر اين بوده که هر آن چه را معتبر است بياورند، و حال اين که به روش اين افراد، اين نبوده است. جناب مسعودي، در مورد اخبار مربوط به حضرت مهدي (عج) در «اثبات الوصية» تنها چهار و نيم صفحه بحث کرده اند.
اگر بگوييد خود ايشان گفته: من، از موثّقان نقل مي کنم.»، اين هم مشکلي را حل نمي کند؛ زيرا، اوّلاً، مقام، مقامِ استقصاي روايات معتبره نيست. بر فرض هم که باشد، نظر ايشان اين است که شيباني ضعيف است، در حالي که علم رجال، علمي نظري است، و در مقابل نظر او، افرادي ديگر، نظري ديگر دارند.
احتمالي ديگر هم در اين عدم نقل وجود دارد و آن، اين که ايشان، از اين قضيّه مطلع نشده اند. در آن دوران نسبت به زمان ما ارتباطات بسيار کم بوده است. از اين رو، احتمال عدم اطّلاع و دست رسي به اين قضيّه، دور نيست.
اشکال دوم - جناب کشّي، معاصر ايشان است و گفته: «شيباني، غالي است و غلوّ مي کند. نجاشي و ابن داود هم گفته اند که وي غالي است. پس اين روايت، سند محکمي ندارد». [28] .
پاسخ - ما، در آن چه از احوال ايشان ذکر شده است، بحث نسبتاً مفصلي کرديم. در آن جا گذشت که مرحوم مامقاني، از نجاشي نقل کرده که خود ايشان نگفته که غالي است، بلکه گفته است: «قال بعض أصحابنا». پس اين، نظر نجاشي نيست. بلکه گفته: «وحديثه قريب من السلامة».
امّا اين که شما مي گوييد ابن داود گفته: شيباني غالي است، همان طور که نقل شد، ايشان، تنها در قسم دوم رجال خود، وي را آورده و سکوت کرده است [29] و ديگر نگفته: «وي، غالي است». پس اين قول را به ابن داود نمي توان نسبت داد. افزون بر اين که، بسياري از علماء ايشان را تقويت کرده و اتهام غلوّ را رد کرده اند. چنان که به گوشه اي از آن اشاره شد.
اين ها، نمونه هايي از اشکالاتي بود که به اين روايت وارد شده است. همان طور که ملاحظه شد، اين اشکالات وارد نيست و با توجّه به مباحثي که در مسئله سند اين روايت آمد و از طرفي، مشکلي بر دلالت آن به نظر نمي رسيد، نمي توان آن را ناديده گرفت، بلکه احتمال صحّت اين قضيّه از اخبار ديگري که در خصوص احوال حضرت نرجس (س) آمده، بيش تر و به واقعيّت نزديک تر است.
برچسب:
نویسنده: کارن عباسیان